خلاصه داستان
«اکبر منافی»، جانباز جنگ، که پیشتر به همین دلیل در بیمارستان بستری بوده، اکنون در یک ترمینال اتوبوسرانی کار میکند. یک روز او همرزم دوران جنگ خود، «یحیی»، را در تلویزیون میبیند. یحیی در جنگ کشته شده است، اما اکبر خود را قاتل یحیی میپندارد. او به سراغ پدر یحیی میرود و خودش را به عنوان قاتل یحیی معرفی میکند. آنها با هم به دنبال دیگر همرزمان اکبر میروند تا دربارهٔ ادعای اکبر تحقیق کنند.






